کلاس اول آیدا-مهد امیرمحمد
مهر سال 89 مصادف با کلاس اول آیدا بود من تصمیم گرفته بودم آیدا را در همان مدرسه نیکان ثبت نام کنم معلم کلاس اول خانم کاشانی بهترین معلم بود که در سالهای متمادی نمونه شده بود و همین موضوع از هر چیزی برایم مهمتر بود .
اول مهر را مرخصی گرفتم و همراه آیدا به مدرسه رفتم .آیدا شاخه ی گل رزی برای معلمش گرفته بود و بسیار خوشحال بود .آنجا معلمشان قسمتهای مختلف مدرسه را نشانشان داد وبعد هم به نمازخانه رفتند سفره ی زیبایی چیده بودند که دور تا دورش قرآن بود بچه ها دور سفره نشستند یکنفر برایشان قرآن خواند وبعد هم دعا وهمه آمین گفتند .
در آخر هم بین بچه ها شیرینی وشکلات پخش کردند واین آغاز سال تحصیلی آیدا بود.




بعد از آیدا نوبت امیرمحمد بود که برای مهدکودک ثبت نامش کنم اینکار هم برای من وهم پسرم خیلی سخت بود .در واقع یکی از تفاوتهای امیرمحمد با آیدا این بود که امیرمحمد احساساتش را بروز می داد و بر خلاف آیدا که بابایی بود امیرمحمد به من وابسته بود که البته این موضوع من را خوشحال می کرد چون از بچگی آیدا دل پری داشتم ونگرانیهایی که الان برایم خنده دار است .
خلاصه اینکه به مهدهای زیادی سر زدم همه جا رو زیرورو کردم و بالاخره تصمیم بر این شد در مهد مادر ثبت نامش کنم .یک هفته مرخصی گرفتم و همراهش به مهد می رفتم امیرمحمد در کلاس خاله صدیقه بود که خیلی مهربان و دوست داشتنی بود واز همان اول به دلم نشست .
دختر کوچولویی به اسم وستا درست مثل امیرمحمد سفید وبور هم روز اولی بود که به مهد آمده بود با هم عکس گرفتند وستا بر خلاف امیرمحمد که مدام به من می چسبید برای خودش بازی می کرد .
یک هفته تمام همراه امیرمحمد به مهد رفتم اما دریغ از یک ذره عادت اونجا بود که فهمیدم بچه ای که زیاد وابسته باشد زیاد هم ضربه می خورد واین اصلا خوب نبود .
مدیر مهد خانم زمانی به من گفت بیشتر از این صلاح نیست که همراهش بیایید .چه روزهای سختی بود وقتی موقع جدایی می رسید دو دستی گردن من را می چسبید و گریه می کرد وبه زور باید جدایش می کردند واین تکرار هر روز بود ومن هر صبح با روحیه ای بد در حالیکه مقنعه ام از اشک امیرمحمدم سفید شده بود به سر کار می رفتم و دائم توی دلم خودم را به خاطر این کار کردنم لعنت می کردم.



کلاس اول آیدا-مهد امیرمحمد
